یک روز از سرِ کنجکاوی به بچه های کلاس دهم گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که “به جای شهرتان حرفی بزنید.
چند نفری از بچه ها نوشتن را زودتر شروع کردند اما آخر ماندند وخیلی هاج واج به هم نگاه می کردند که چه بنویسند یکی از آنها بلند گفت همه چیز را بگوییم؟ گفتم چرا که نه، گفتن واقعیت ملموس تعارف که ندارد؟!
زمان ۳۰ دقیقه برای انشا تمام شد واغلب آمادگی داشتند بخوانند این بار تفاوت زنگ انشا با هفته های قبل در این بود که همه مشتاق بودند بخوانند بلاخره یاسمین را صدا زدم وقتی زجر ودرد خیابانهای شهر را میگفت اشک چشمان وبغض گلویش را گرفته بود راستی رنج شهر را در اشک این دانش آموزم لمس میکردم وقتی دستمال کاغذی به او دادم که اشکش را پاک کند معصومانه گفت اشک شهرمان را چه کسی پاک خواهد کرد.؟!!!
چقدر درد آور است که این همه مدعی ولی شکستن به این سادگی!
این همه دل وقساوت به این شدت. آخر گفت “اللهم لا تسلط علینا ما لا یرحمنا”
✍اقاقیا. شهریور ۹۸

بدون نظر! اولین نفر باشید