امروز

یکشنبه, ۳۰ شهریور , ۱۳۹۹

  ساعت

۱۲:۲۴ بعد از ظهر

دسته: دینی

نزدیکای دومین سالگرد شهید بود و برای برگزاری مراسم در تکاپو بودیم.
تصمیم گرفتیم به قید قرعه چندنفراز مهمانانی که توی مراسم حضور دارند رو به سفرزیارتی مشهد بفرستیم.

طی این دوسال شنیده بودم خانمی هست که همواره اغلب روزها با همسرشون مسافتی رو طی میکنه و به زیارت شهید میاد.
خانواده خیلی مشتاق بودن که ایشون رو ببینن. تااینکه شب قبل که مشغول تایپ شماره ها و تعیین هزینه ها بودیم مادرم گفت خیلی دوست دارم یکی از قرعه ها به نام اون خانم باشه که با موتور میان گلزار…
خلاصه فردای اون روز بعدازاتمام مراسم ،قرعه کشی انجام شد و چند نفر از خانم ها و آقایون به قید قرعه برنده هزینه سفربه مشهد مقدس شدند.
وقتی حاج آقا که مسئول قرعه کشی بودن از حسینیه بیرون اومدن،بلافاصله سراغ ایشون رو گرفتم و جالب اینجا بود که به لطف شهید اولین قرعه به نام اون خانم افتاده بود…
.
.
و اما از زبان خانم…👇🏻
صبح روز سالگرد بعد ازنماز یه کلیپ از مسجد گوهرشاد توی گوشیم داشتم ،به محض اینکه نگاش کردم بی اختیار اشکام جاری شدن، امروز هم سالگرد شهیدی بود که منو متحول کرده بود، خیلی دلم گرفته بود، گفتم آقا دست من و دامان تو..
وقتی بعدازظهر رفتیم مراسم ، چهره مصعوم مادر شهیدو تمثال زیبای شهید با لبخند سراسر حرف، دلم رو لرزوند، اصلا کنترل بغضم رو نداشتم،آروم وبی صدا صورتم خیس شده بود..
قبل از پایان مراسم مطمئن بودم بازهم لطف شهید مثل همیشه شامل حال من میشه اما نمیدونستم چه طوری، منتظر خواب خوش بودم و تجدید دیدار، اما خیلی زودتر از خواب شب پاسخ منو دادن و اولین قرعه و نگاه مطهر شهید به نام و حال من بود🙏🏻

شهید مدافع حرم محسن جمالی

*شهیدی که شهادتش را خبر داد…*
درجاده ای طویل همه آدما دو به دو بدحجاب و بی حجاب، با چهره های دود گرفته،مسیری رابا مشقت وسختی طی میکردند.
خودم را اون میان دیدم که چادرم رو محکم گرفته بودم و برعکس مسیردیگران با آرامش خاطرو چهره ی عادی و عاری از دود راه میرفتم.
درکنارجاده که از دل بیابان میگذشت،چند درخت اُکالیپتوس را دیدم،باایستگاه اتوبوسی که مردی نظامی وزخمی روی آن نشسته بود.
خودم را به کنارجاده کشیدم و به سمت اون آقا رفتم.
همه جاتاریک بود و فضا خاکستری،فقط این قاب از حضور من و آن مرد و درخت و ایستگاه بودکه به رنگ عادی دیده میشد.
جلو رفتم، سلام دادم.
خواستم کمکش کنم که درپاسخ گفتند، این مسیری که درپیش داری را ادامه بده،زیرا ختم میشود به سعادت و خوشبختی …
دیگر اینکه من محسن جمالی هستم از روستای موردک، در سوریه شهید شده ام.
درهمین لحظه انسانی که انسان نبود و نور بود ونور بود ونور،در کنار ایشان قرارگرفت و دستی به شانه شان زد و گفت باید برویم،وقت رفتن است.
من که هم ترسیده بودم،هم مات مانده بودم و مبهوت، پرسیدم
شما که هستید؟ایشان فرمود من جبرائیل هستم و هردوی آنها به آسمان رفتند.
بازهم من ماندم و همان جماعت با چهره های دودگرفته مسیری که بایدتنها و برعکس راه دیگران طی میکردم.
بیدار شدم وبعدازنمازصبح تمام حواسم به خوابی بود که دیده بودم.
یعنی چه؟؟ آن لب تشنه،آن تن زخمی،آن اسم و نشان، آن فرشته…
گوشی را برداشتم کمی سرگرم باشم که با کمال تعجب پیامی را دیدم.
*محسن جمالی از روستای موردک در دفاع از حریم اهل بیت در سوریه به درجه شهادت نائل آمد*
این همان محسن بود و همان عکس و همان چهره..
همان شهیدی که شهادتش را اینگونه خبر داد…

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی